دیگه با صدای من از خواب بیدار نشو.... باهام نرو حموم... همه چی تموم شد یه سیاوش تنهای تنها
تا چند روزی منتظرت می مونم بعدشم می شم سیاوش قبل
با همه ی کارای قبلی
کاش مراقبم بودی مثل همیشه مثل این یه سال
موفق باشی نازنینم
با هر کی که هستی خوشبخت بشی
ناگفتنی
دیگه با صدای من از خواب بیدار نشو.... باهام نرو حموم... همه چی تموم شد یه سیاوش تنهای تنها
تا چند روزی منتظرت می مونم بعدشم می شم سیاوش قبل
با همه ی کارای قبلی
کاش مراقبم بودی مثل همیشه مثل این یه سال
موفق باشی نازنینم
با هر کی که هستی خوشبخت بشی
از عذاب رفتن تو
ميسوزم تو اوج غربت
واسهي بودن با تو
دارم يك لحظه فرصت
اينجا اشكه تو چشامو
به كسي نشون ندادم
اگه بشكنه غرورم
خم به ابروم نمييارم
وقتي نيستي هر چي غصهاس تو صدامه
وقتي نيستي هر چي اشكه تو چشامه
از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از غصه رفتنت ميسوزم
كاشكي بوديو ميديدي كه چي آوردي به روزم
حالا عكست تنها يادگار از تو
خاطراتت تنها باقي مونده از تو
وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجودم
كاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم
------
دوباره نميخوام چشاي خيسمو كسي ببينه
يه عمره حال و روز من همينه
كسي به پاي گريههام نميشينه
------
بازم دلم گرفتو گريه كردم
بازم به گريههام ميخندن
بازم صداي گريمو شنيدن
همه به گريههاي مي خندن
دوباره يه گوشه ميشينمو واسه دلم مي خونم
هنوز تو حسرت يه هم زبونم
ولي نميشه و اينو ميدونم
دوباره نمي خوام چشاي خيسمو كسي ببينه
يه عمره حال و روز من همينه
كسي به پاي گريههام نمي شينه
بازم دوباره دلم گرفته
دوباره شعرام بوي غم گرفته
كسي نفهميد غمم چي بوده
دليل يك عمر ماتمم چي بوده
------
هنوز کودکم میان پرچین ها
سکوت شب نه سرود سحر کشیده ام اینجا
هنوز خنده های دلم زیباست
مترسک امید من بی خیال این شبهاست
به روی تک تک شبهای خیس تنهایی
نوشته ام امید من فراتر از اینهاست
(نوشته ام غروب میمیرد
تمام قصه های شب غبار میگیرد)
دلم هنوز پی بازی هاست
پی ستاره دنباله دار رویاهاست
دلم پر عطر گل اقاقی هاست
پی شکفتن امید یک رویاست
دلم بی خیال این شبهاست
سکوت و باران شب ترانه اینجاست
هنوز خسته از آسمان شبها نیست
دلم هنوز امید شبهای بی رویاست
و باز شکست بغض بی صدای من
شروع قصه چشم های بارانی من
و دست های همیشه خسته من
چند ورق کاغذ سیاه
و رقص خاطرات رویایی من
در اوج آسمان تنهایی من
و در فراز آن ، هر شب سیاه
پر است از سکوت سرد و بی ستاره من
چند ورق کاغذ سیاه
و رقص پوچ و خیالی قاصدک خیال
و شکفتن همه آرزوهای محال
چند ورق کاغذ سیاه
تمام دلخوشی سرد و بی صدای یک خیال
ازنمک پاشیدنت بر زخم هایم هم، کمی رنجیده ام
گرچه این بی مهریت از روی اجبارست ، لیک
باز از سردی گفتارت، ولی رنجیده ام
قصه های دل سپردن را تو می دانی عزیز
چون تو بیگانه شدی با غصه ها ، رنجیده ام
گرچه ما جرمی نکردیم وجدایی سهم ماست
فاصله عادت شدت، از این یکی ، رنجیده ام
گرچه این زخم زبان دیگران عادت شده
تا کجا؟ تا آسمان از دستشان، رنجیده ام
باز هم بی خوابی وبی تابی من را نبین
این دروغی بیش نیست، کز دست تو رنجیده ام
کوچه ی عشاق وباران های تند، لحظه های عاشقی یادت که هست
گفته بودی من گل ناز توام!!!! بوسه بر دست ودهان یادت که هست
دغدغه های دوباره دیدنم ، بعد هر قول وقرار ، یادت که هست
آن نگاه مهربان وخیره هم ، لحظه ی دیدارمان یادت که هست
دست از دستم نمی کردی رها، داغی ودیوانگی یادت که هست
روزهای سرد پاییز ومحبت های تو، آن همه پروانگی یادت که هست
با من از عشق و وفا گفتی ورفتی نازنین، صحبت از مهر وصفا یادت که هست
بوسه های داغ ما در زیر باران خزان، عشق بازی هایمان یادت که هست
ابرهای صورتی وخانه های کاغذی، راستی! رویاهایمان یادت که هست
بغض هاواشکهای تلخمان وقت وداع،دوستت دارم همیشه،هایمان یادت که هست
رفتی وجا مانده ام از کوچ تو، این منم آن مریم دیوانه ات یادت که هست
********************************************************************
البته بايد بگيم : اين منم نيلوفر ديوانه ات، همون تك نيلوفر مرداب
P;
*-:

ای کاش تمام خاطراتش را هم با خود می برد... من طاقت تنهایی ندارم... یک سیاوش تنها یک سیاوش مرده است...
رفت و با رفتنش زندگی ام را دگرگون کرد... روزی ۱۰ ساعت خواب... ۱۰ ساعت سر و کله زدن با ساز و بقیه ی روز هم تماشای تلویزیون و خواندن کتاب.... آری... این زندگی نکبت بار یک آدم تنهاست....
نمی دانم چطور دستم به ساز خواهد رفت... آخر این دست که دیگر روحی ندارد... لعنتی... روح دستم را برده است... گویی روحم را برده است....
هی مرد نگاه کن... دیگه تنهای تنهایی... هیچ سینه ای نیست... هیچ آغوشی برای زجه هایت نیست... گویی آرامشی هم نیست... آرامش زندگی ام را با خود برده است.... هیچ بخششی و هیچ رحمتی نیست....
و من دیوانه وار به نقاطی خیره می شوم... صدایی نمی شنوم... چیزی نمی بینم و حرفی نمی زنم... سیاوش تنها سیاوشی مرده است و مردمان هم با من مثال مردگان رفتار می کنند...
چشمانم به شدت می سوزد... هی مرد نگاه کن... فقط این زانوان است که آرام بخش ابدی توست... سرم را روی زانوانم می گذارم.... چشمانم هنوز می سوزد... می خواهم فریادی سر دهم ولی افسوس که صدایم به گوشش نمی رسد... حتی وقتی در کنارش به لحنی ملتمسانه گفتم: نرو
آری این همان صدا بود... همان صدایی که همیشه آرامش می نمود... همان صدای خسته ای که همیشه با آن برایش می خواندم... هی پسرک نگاه کن که چقدر پیر شدی... دیگر حتی صدایت به گوشش هم نمی رسد.. چه رسد به اینکه آرام بخشش باشد
چشمانم هنوز می سوزد و من دوست دارم برای ابد آن ها را ببندم... ای پادشاه دروغین آیا توان بردن مرا به خانه ات نداری؟؟ چشمانم را می بندم و در سرم آهنگ معروف وان (تک مانده) طنین انداز می شود...
آرزو دارم چشمانم تا ابد بسته بماند