تبليغاتX
صداي دل

صداي دل

ناگفتنی

دیگه تنهای تنهایی مرد.... هیچ کس دور و ورت نیست.... فقط خودتی و یه دنیای بزرگ رو به روت

دیگه با صدای من از خواب بیدار نشو.... باهام نرو حموم... همه چی تموم شد یه سیاوش تنهای تنها

تا چند روزی منتظرت می مونم بعدشم می شم سیاوش قبل

با همه ی کارای قبلی

کاش مراقبم بودی مثل همیشه مثل این یه سال

موفق باشی نازنینم

با هر کی که هستی خوشبخت بشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 12:43  توسط unfor  | 

از عذاب رفتن تو

مي‌سوزم تو اوج غربت

واسه‌ي بودن با تو

دارم يك لحظه فرصت

اينجا اشكه تو چشامو

به كسي نشون ندادم

اگه بشكنه غرورم

خم به ابروم نمي‌يارم

وقتي نيستي هر چي غصه‌اس تو صدامه

وقتي نيستي هر چي اشكه تو چشامه

از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از غصه رفتنت مي‌سوزم

كاشكي بوديو مي‌ديدي كه چي آوردي به روزم

حالا عكست تنها يادگار از تو

خاطراتت تنها باقي مونده از تو

وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش مي‌زنه به اين وجودم

كاش از اول نمي‌دونستي من عاشق تو بودم

------

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:29  توسط lonely  | 

دوباره نمي‌خوام چشاي خيسمو كسي ببينه

يه عمره حال و روز من همينه

كسي به پاي گريه‌هام نمي‌شينه

------

بازم دلم گرفتو گريه كردم

بازم به گريه‌هام مي‌خندن

بازم صداي گريمو شنيدن

همه به گريه‌هاي مي خندن

دوباره يه گوشه مي‌شينمو واسه دلم مي خونم

هنوز تو حسرت يه هم زبونم

ولي نمي‌شه و اينو مي‌دونم

دوباره نمي خوام چشاي خيسمو كسي ببينه

يه عمره حال و روز من همينه

كسي به پاي گريه‌هام نمي شينه

بازم دوباره دلم گرفته

دوباره شعرام بوي غم گرفته

كسي نفهميد غمم چي بوده

دليل يك عمر ماتمم چي بوده

------

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:4  توسط lonely  | 

هنوز کودکم میان پرچین ها

سکوت شب نه سرود سحر کشیده ام اینجا

هنوز خنده های دلم زیباست

مترسک امید من بی خیال این شبهاست

به روی تک تک شبهای خیس تنهایی

نوشته ام امید من فراتر از اینهاست

(نوشته ام غروب میمیرد

تمام قصه های شب غبار میگیرد)

دلم هنوز پی بازی هاست

پی ستاره دنباله دار رویاهاست

دلم پر عطر گل اقاقی هاست

پی شکفتن امید یک رویاست

دلم بی خیال این شبهاست

سکوت و باران شب ترانه اینجاست

هنوز خسته از آسمان شبها نیست

دلم هنوز امید شبهای بی رویاست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 14:9  توسط lonely  | 

چند ورق کاغذ سیاه

و باز شکست بغض بی صدای من

شروع قصه چشم های بارانی من

و دست های همیشه خسته من

چند ورق کاغذ سیاه

و رقص خاطرات رویایی من

در اوج آسمان تنهایی من

و در فراز آن ، هر شب سیاه

پر است از سکوت سرد و بی ستاره من

چند ورق کاغذ سیاه

و رقص پوچ و خیالی قاصدک خیال

و شکفتن همه آرزوهای محال

چند ورق کاغذ سیاه

تمام دلخوشی سرد و بی صدای یک خیال

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 9:24  توسط lonely  | 

من از نیش زبان گاه و بی گاهت، کمی رنجیده ام

ازنمک پاشیدنت بر زخم هایم هم، کمی رنجیده ام

گرچه این بی مهریت از روی اجبارست ، لیک

باز از سردی گفتارت، ولی رنجیده ام

قصه های دل سپردن را تو می دانی عزیز

چون تو بیگانه شدی با غصه ها ، رنجیده ام

گرچه ما جرمی نکردیم وجدایی سهم ماست

فاصله عادت شدت، از این یکی ، رنجیده ام

گرچه این زخم زبان دیگران عادت شده

تا کجا؟ تا آسمان از دستشان، رنجیده ام

باز هم بی خوابی وبی تابی من را نبین

این دروغی بیش نیست، کز دست تو رنجیده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 11:58  توسط lonely  | 

وعده ی هر روزمان یادت که هست، گریه ی جانسوزمان یادت که هست

کوچه ی عشاق وباران های تند، لحظه های عاشقی یادت که هست

 

گفته بودی من گل ناز توام!!!! بوسه بر دست ودهان یادت که هست

 

دغدغه های دوباره دیدنم ، بعد هر قول وقرار ، یادت که هست

 

آن نگاه مهربان وخیره هم ، لحظه ی دیدارمان یادت که هست

 

دست از دستم نمی کردی رها، داغی ودیوانگی یادت که هست

 

روزهای سرد پاییز ومحبت های تو، آن همه پروانگی یادت که هست

 

با من از عشق و وفا گفتی ورفتی نازنین، صحبت از مهر وصفا یادت که هست

 

بوسه های داغ ما در زیر باران خزان، عشق بازی هایمان یادت که هست

 

ابرهای صورتی وخانه های کاغذی، راستی! رویاهایمان یادت که هست

 

بغض هاواشکهای تلخمان وقت وداع،دوستت دارم همیشه،هایمان یادت که هست

 

رفتی وجا مانده ام از کوچ تو، این منم آن مریم دیوانه ات یادت که هست

********************************************************************

البته بايد بگيم : اين منم نيلوفر ديوانه ات، همون تك نيلوفر مرداب

P;

*-:

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 11:56  توسط lonely  | 

 دل من با چه اصراري تو را خواست،

و من مي دانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرده

كه نامش عمر و دنياست،

اگه باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست.



سالگردمون مبارك تمام زندگي من


-------------------------------------------
عجله داشتم دو روز زودتر نوشتم
خواستم زودتر از تو تبريك بگم
+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 11:21  توسط lonely  | 

نه این صدا همون صداست که وقتی داد می زد تمام تنم می لرزید .
هنوزم می لرزه
این چشما اگه هنوزم تو چشام نگاه کنه تاب نمی یارم
ولی نگاه نکرد
این دستا اگه دستمو بهش می خورد وجودمو می لرزوند
ولی بهم دست نزد.

اومدم که با هم حرف بزنیم
نیومدم که اون لعنتی رو در بیاری بندازی رو پام بگی بدم به کس دیگه
هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد بی رحم باشی
وقتی دعوا می شه هر چی می یاد تو دهنت بهم می گی

اینه زنی که دوسش داشتی
زنی که می خواستی خوشبختش کنی
بهش می گی برو به درک
باشه میرم به درک

اگه به قول تو دیگه دیر شده
باشه
می رم جایی که دیگه اسمم نباشه
ولی
بدون دوست داشتم و دارم
تو خواستی که برم

اگه برای من یه عدد 3 یا 5 فرقی داشت همون اول به بهونه دروغی که بهم گفتی ولت می کردم
نه الان
بعد از این همه با هم بودن

فقط این چشای تو نیست که می سوزه
چشمای منم می سوزه
گلومم می سوزه
اگه تو هنوز جون داری پاشی بری چت کنی
یا بری گیم نت
من حوصله بهترین دوستمم دیگه ندارم
آره آقا فرق ما اینه

فرق ما اینه که من خواستم برگردم
ولی تو گفتی دیره

فرق ما اینه که تو هر چی دوست داری به من می گی
ولی من دور می شم که نبینم کسی که عشقمه داره بهم چه حرفایی می زنه

فرق من و تو اینه

فرقمون اینه که من 1 ساعت تو مترو نشستم تا تو بیای دوباره ببینمت
دستاتو بگیرم
بوی بدنتو حس کنم
از با تو بودن لذت ببرم
ولی تو اومدی که اون دست بند لعنتی رو بندازی رو پامو بگی بدش به یکی دیگه برای من آینه دقه
آره هم اون آشغاله هم من
جفتمون باید بریم تو سطح زباله
باشه بندازم
ولی نه از خود به جانب
یه طرفه به قاضی نرو
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 16:4  توسط lonely  | 

چه ساده بود رفتنش... تلخ ترین کابوس زندگی ام بود.... کابوس تنهایی

ای کاش تمام خاطراتش را هم با خود می برد... من طاقت تنهایی ندارم... یک سیاوش تنها یک سیاوش مرده است...

رفت و با رفتنش زندگی ام را دگرگون کرد... روزی ۱۰ ساعت خواب... ۱۰ ساعت سر و کله زدن با ساز و بقیه ی روز هم تماشای تلویزیون و خواندن کتاب.... آری... این زندگی نکبت بار یک آدم تنهاست....

نمی دانم چطور دستم به ساز خواهد رفت... آخر این دست که دیگر روحی ندارد... لعنتی... روح دستم را برده است... گویی روحم را برده است....

هی مرد نگاه کن... دیگه تنهای تنهایی... هیچ سینه ای نیست... هیچ آغوشی برای زجه هایت نیست... گویی آرامشی هم نیست... آرامش زندگی ام را با خود برده است.... هیچ بخششی و هیچ رحمتی نیست....

و من دیوانه وار به نقاطی خیره می شوم... صدایی نمی شنوم... چیزی نمی بینم و حرفی نمی زنم... سیاوش تنها سیاوشی مرده است و مردمان هم با من مثال مردگان رفتار می کنند...

چشمانم به شدت می سوزد... هی مرد نگاه کن... فقط این زانوان است که آرام بخش ابدی توست... سرم را روی زانوانم می گذارم.... چشمانم هنوز می سوزد... می خواهم فریادی سر دهم ولی افسوس که صدایم به گوشش نمی رسد... حتی وقتی در کنارش به لحنی ملتمسانه گفتم: نرو

آری این همان صدا بود... همان صدایی که همیشه آرامش می نمود... همان صدای خسته ای که همیشه با آن برایش می خواندم... هی پسرک نگاه کن که چقدر پیر شدی... دیگر حتی صدایت به گوشش هم نمی رسد.. چه رسد به اینکه آرام بخشش باشد

چشمانم هنوز می سوزد و من دوست دارم برای ابد آن ها را ببندم... ای پادشاه دروغین آیا توان بردن مرا به خانه ات نداری؟؟ چشمانم را می بندم و در سرم آهنگ معروف وان (تک مانده) طنین انداز می شود...

آرزو دارم چشمانم تا ابد بسته بماند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 21:32  توسط unfor  |