+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت 11:58  توسط lonely
|
حس خوبي بهم ميده. ها ها ها D:
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 16:21  توسط lonely
|
دوست دارم اين عكسو.
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 16:18  توسط lonely
|
عزيزم هر چقدر خواستم يه چيزي بنويسم كه احساسم رو بتونم بگم ولي از ديروز اصلاً مغزم تعطيله. نميتونم حسي كه نسبت بهت دارم رو بگم چون خودت مي دوني چيه. خيلي گيجم. نمي دونم چم شده تو بلاگ بهم گفتي فهميدي كه هنوز هم برام مهمي. سياوشم تو هميشه برام مهم بودي و هستي. تو تمام زندگي مني. مي خوام اينو باور داشته باشي كه هيچ وقت تنهات نمي ذارم. اگه اون رفتار مسخره رو كردم براي اين بود كه اگه مي خواي بري بتوني راحت بري. چون خودتم مي دوني كه من و تو بعلت اينكه خيلي همديگرو دوست داريم، نمي تونيم بعنوان يه دوست معمولي كنار هم باشيم. اونجوري جفتمون داغون تر مي شيم. هر روز كه همديگرو ببينيم و بدونيم كه براي هم نيستيم. مي دونم بازم دارم چرند مي گم. فقط دوست دارم اگه يه روزي مجبور شديم از هم جدا شيم، خيالم از هر بابت راحت باشه كه تو محكمي. مي دونم اينا همش حرفه ولي هميشه غم و اندوه تا يه حدي بايد باشه. بعدش آدم بايد خودشو بالا بكشه. اين قانون زندگيه. اگه زمين بخوري و پا نشي، همه زير دست و پا لهت مي كنن. منم توي تمام اين هفته فكر مي كردم تو رو دارم از دست مي دم، ديگه خودم نبودم. به تو هم نمي تونستم فكر كنم. اصلاً ديگه نمي تونستم فكر كنم. 2 روز پيش كه چت كرديم و مي گفتم به من نگو خانومي، فشار عصبي خيلي داشتم ولي باور كن ديگه قيد همه چي رو زده بودم. مي خواستم كاري كنم كه همون روز تكليف همه چي رو يكسره كني. داشتم رفتاري مي كردم كه اگه ديگه نمي خواي ادامه بدي بكلي ازم دلگير شي و مثلاً ديگه اين ناراحتت نكنه كه منو از دست دادي و راحت به زندگيت ادامه بدي. همين. ولي بازم معذرت مي خوام كه اونقدر تند رفتم و اذيتت كردم. براي هميشه مي گم دوست دارم و هيچ وقت اينو فراموش نكن.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/01ساعت 13:47  توسط lonely
|