توی نوشتت از خستگی صحبت کرده بودی... خستگی نسبت به کسایی که دوسشون داری... نیلوفرم نمی دونم کدوم یکی از رفتارای من باعث شده این احساس بهت دست بده که من مثل قبل نبودم و حرفایی که تو مترو بعد از اون جرو بحث بهت زدم مثل قبل نبوده و فقط حرف بوده... به شرافتم قسم من ذره ای از احساسم به تو بعد از هر دعوا کم نمی شه توی اون لحظاتی که واقعا عصبی ام هنوزم عاشقتم باورت نمی شه ولی حتی توی اون لحظاتم به این فکر می کنم که چقدر دوست دارم
به خداوندیه خدا ذره ای از احساسم بهت کم نشده.... اگه رفتاری می کنم که این احساس بهت دست می ده دوست دارم همون لحظه بهم بگی
می دونی خانومی آدما اگه احساسات نداشته باشن هیچ فرقی با یه ماشین یا یه درخت ندارن... اگه بهت می گم احساستو کمتر کن نمی خوام از حرفم برداشت بدی داشته باشی... منظورم اینه تو شرایط فعلی جامعه آدمایی موفق ترن که کمتر احساسی عمل می کنن... ولی اگه همین آدمای موفق تو رابطه با طرف مقابلشونم از احساسات استفاده نکنن مطمئنا هم خودشون نابود میشن هم رابطشون من حرفم اینه قربونت برم
دوست دارم بیشتر باهام حرف بزنی..... میخوام به جایی تو رابطمون برسیم که اون (ما) حقیقی واقعا به وجود بیاد.... آدم با خودش می تونه حرف بزنه باید به جایی برسیم که طرف مقابلمونم خودمون ببینیم اونوقت حرف زدن خیلی خیلی راحت می شه
اونقدرم به خودمون ایمان دارم که می دونم اگه واقعا اراده ی یه کارو کنیم خیلی راحت می تونیم از پسش بر بیایم
دوست دارم ..... از نوع وحشتناکش .... کلی ام دلم برات تنگ شده
وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی
تا به لب تو بسپرم جان به لب رسیده را
