تبليغاتX
صداي دل

صداي دل

نيلوفر مرداب

نمی دونم از بی خوابی باید سرمو به دیوار بکوبم یا تک تک موهامو بکنمو فریاد بکشم

کفتم فریاد.... خیلی وقته ذلم براش تنگ شده... یه نعره ی بلند جوری که از صدای خودم کر بشم یا صذام به عرش برسه.دلم بد جوری واسه یه انفجار تنگ شده

تو شبی که دوست داشتم فقط حرف بزنم هیچ کس نتونست به حرفتی پراکندم گوش بده.... بیچاره داداشم... تو تخت بغلم دراز کشیده و سیگار به دست خوابش برد... صبح های زودم خیابونا وحشتناکن کلی دلم گرفت یه ذره که بیرون قدم زدم

یاده بچگیام افتادم... خیلی شبا بی خوابی سراغم و تنها بودم... یه شباییام که مامان حال داشت سرمو رو سیناش می ذاشت و برام لالایی می خوند... مامان فقط یه لالایی بلد بود و اون یه دونه ام حفظ بودم... قصه های زیادیم بلد نبود... فقط خلاصه ی اون قصه هاییو بلد بود که کتابشو برام خریده بود... ولی با تمام اینا حس خوبی بود تو آغوش یه زن بودن... وای که چقدر دلم برای اون شبا تنگ شده...از وقتی که یه زن تو زندگیم اومده هر شب دلتنگ تر و دلتنگ تر می شم

اون موقع ها هر وقت چشامو تو اون حالت می بستم یه زن با موهای بلند مشکی و چشمای درشت و مهربون می دیدم.... هنوزم می بینمش... نا خواسته میاد جلوی چشمم... یادمه زن رویاهای همه ی هم سنو سالام یه زن مو بور و چشم آبی بود.... ولی من از موی بور و چشم آبی متنفر بودم

من هر شب می خوابمو دل تنگ تر می شم.... دل تنگی یه مرد رو نابود می کنه.... و شبایی که نمی خوام نابود بشم نمی خوابم.... الان خیلی وقته که نمی خوام بخوابم.... بعضی شبا فکر می کنم کاش می شد آدما هیچ وقت نخوابن

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 6:42  توسط unfor  |