تبليغاتX
صداي دل

صداي دل

نيلوفر مرداب

نه این صدا همون صداست که وقتی داد می زد تمام تنم می لرزید .
هنوزم می لرزه
این چشما اگه هنوزم تو چشام نگاه کنه تاب نمی یارم
ولی نگاه نکرد
این دستا اگه دستمو بهش می خورد وجودمو می لرزوند
ولی بهم دست نزد.

اومدم که با هم حرف بزنیم
نیومدم که اون لعنتی رو در بیاری بندازی رو پام بگی بدم به کس دیگه
هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد بی رحم باشی
وقتی دعوا می شه هر چی می یاد تو دهنت بهم می گی

اینه زنی که دوسش داشتی
زنی که می خواستی خوشبختش کنی
بهش می گی برو به درک
باشه میرم به درک

اگه به قول تو دیگه دیر شده
باشه
می رم جایی که دیگه اسمم نباشه
ولی
بدون دوست داشتم و دارم
تو خواستی که برم

اگه برای من یه عدد 3 یا 5 فرقی داشت همون اول به بهونه دروغی که بهم گفتی ولت می کردم
نه الان
بعد از این همه با هم بودن

فقط این چشای تو نیست که می سوزه
چشمای منم می سوزه
گلومم می سوزه
اگه تو هنوز جون داری پاشی بری چت کنی
یا بری گیم نت
من حوصله بهترین دوستمم دیگه ندارم
آره آقا فرق ما اینه

فرق ما اینه که من خواستم برگردم
ولی تو گفتی دیره

فرق ما اینه که تو هر چی دوست داری به من می گی
ولی من دور می شم که نبینم کسی که عشقمه داره بهم چه حرفایی می زنه

فرق من و تو اینه

فرقمون اینه که من 1 ساعت تو مترو نشستم تا تو بیای دوباره ببینمت
دستاتو بگیرم
بوی بدنتو حس کنم
از با تو بودن لذت ببرم
ولی تو اومدی که اون دست بند لعنتی رو بندازی رو پامو بگی بدش به یکی دیگه برای من آینه دقه
آره هم اون آشغاله هم من
جفتمون باید بریم تو سطح زباله
باشه بندازم
ولی نه از خود به جانب
یه طرفه به قاضی نرو
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 16:4  توسط lonely  | 

چه ساده بود رفتنش... تلخ ترین کابوس زندگی ام بود.... کابوس تنهایی

ای کاش تمام خاطراتش را هم با خود می برد... من طاقت تنهایی ندارم... یک سیاوش تنها یک سیاوش مرده است...

رفت و با رفتنش زندگی ام را دگرگون کرد... روزی ۱۰ ساعت خواب... ۱۰ ساعت سر و کله زدن با ساز و بقیه ی روز هم تماشای تلویزیون و خواندن کتاب.... آری... این زندگی نکبت بار یک آدم تنهاست....

نمی دانم چطور دستم به ساز خواهد رفت... آخر این دست که دیگر روحی ندارد... لعنتی... روح دستم را برده است... گویی روحم را برده است....

هی مرد نگاه کن... دیگه تنهای تنهایی... هیچ سینه ای نیست... هیچ آغوشی برای زجه هایت نیست... گویی آرامشی هم نیست... آرامش زندگی ام را با خود برده است.... هیچ بخششی و هیچ رحمتی نیست....

و من دیوانه وار به نقاطی خیره می شوم... صدایی نمی شنوم... چیزی نمی بینم و حرفی نمی زنم... سیاوش تنها سیاوشی مرده است و مردمان هم با من مثال مردگان رفتار می کنند...

چشمانم به شدت می سوزد... هی مرد نگاه کن... فقط این زانوان است که آرام بخش ابدی توست... سرم را روی زانوانم می گذارم.... چشمانم هنوز می سوزد... می خواهم فریادی سر دهم ولی افسوس که صدایم به گوشش نمی رسد... حتی وقتی در کنارش به لحنی ملتمسانه گفتم: نرو

آری این همان صدا بود... همان صدایی که همیشه آرامش می نمود... همان صدای خسته ای که همیشه با آن برایش می خواندم... هی پسرک نگاه کن که چقدر پیر شدی... دیگر حتی صدایت به گوشش هم نمی رسد.. چه رسد به اینکه آرام بخشش باشد

چشمانم هنوز می سوزد و من دوست دارم برای ابد آن ها را ببندم... ای پادشاه دروغین آیا توان بردن مرا به خانه ات نداری؟؟ چشمانم را می بندم و در سرم آهنگ معروف وان (تک مانده) طنین انداز می شود...

آرزو دارم چشمانم تا ابد بسته بماند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 21:32  توسط unfor  | 

اين براي من رويا نيست. اين يه كابوس كه يه روزي كه با هم قهر باشيم تو دوست دخترتو بياري خونمون. اين شوخي بانمك نيست. اين تلخ ترين شوخي‌ايه كه مي‌توني باهام بكني.
اين شوخي نيست كه مي رم خوشكل تر از تو، خوش هيكل تر از تو پيدا مي كنم.
من هيچ كمي‌اي ندارم. هيچي
اگر فكر مي كني بهتر، مهربون تر ، خوش اخلاق تر، پايبند تر، راستگو تر، بي رياتر از من پيدا مي كني، باشه من بخيل نيستم. ولي پيدا كردي به منم معرفيش كن.
من كه دنبال هيچ كس نيستم، همونيو كه مي خواستم پيداش كردم، هيچ وقتم اين حرفارو يا هر حرفي شبيه اين كه بخواد روياشو خراب كنه نمي گم.
دوست دارم مثل هميشه بدون كوچكترين كمتر شدني

تك نيلوفر مرداب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت 15:46  توسط lonely  |