دیشب که ساعت ها به سقف اتاقم خیره شده بودم مادرم را در بالینم با چشمانی گریان دیدم
مثل همیشه دستم را دور کمرش حلقه کردم و بدنش را روی بدن خسته ام انداختم موهایش را نوازش کردم و بینی ام را روی گردنش گذاشتم تا عطر خوبش را حس کنم... وای که چه عطری داشت... این عطر با عطز قبلی یک فرق عمده داست و آن این بود که این عطر را دوست دارم ولی مانند عطر قبلی مرا دیوانه و سز مست نمی کرد... از عطر قبلی چیزی کم داشت و آن این بود که قدرت مست کنندگی را دارا نبود
مادرم مدام این جمله را تکرار می کرد: چه کسی سیاوش مرا از من گرفته است؟؟؟ تو دیگز آن سیاوش بازیگوش من نیستی... ساکت شده ای.... غمی داری؟؟؟ به مادرت که داغدار از دست رفتن توست بگو!!!
من هم در حالی که اشک هاییم جاری می شد تکرار می کردم: به خدا من سیاوش توام... همان پسر بازیگوشت... موهایش را نوازش می کردم تا صدای گریه اش پایین بیاید
پس از مدتی که آرام گرفت از سیر تا پیاز ماجرا را برایش گفتم... ساکت بود و گوش می داد... از روز اول شروع کردم تا به روزهای آخر.... پس از اتمام ماجرای تلخ اولین چیزی که پرسید این بود: دوستش داری؟؟؟ گفتم: به انذازه ی تمام دنیا ها... گفت: حاضری به خاطرش دست به هر کاری بزنی؟؟ گفتم: اگر بخواهد... گفت: چرا به او دروغ گفتی؟؟؟ گفتم: چون دوستش داشتم. گفت: تو هر کس را که دوست داشته باشی به او دروغ می گویی؟؟؟ گفتم: خیلی زود مرد رویاهایش شدم و بعد گریستم
مرا در آغوش گرفت تا کمی آرام گیرم... پس از مدتی گفت: تو اکنون ۱۷ سال داری... هنوز خیلی جوانی... اگر می بینی تا این حد دوستش داری از دستش نده... به هر قیمتی که شده بر گردانش... گفتم: ولی چطور؟؟؟ او از من بیزار است. چطور او را بر گردانم... گفت: عشق واقعی تنها نیرویی است که از بین نمی رود... اگر ذره ای در دلش تو را بخواهد باز می گردد... اگر واقعا نیلوفر توست
اسم نیلوفر را که به زبان آورد تاب نیاوردم... به شدت گریه می کردم و مادر هر لحظه مرا بیشتر در آغوشش فشار می داد... و بعد شروع به ادامه ی حرف هایش کرد
من تا صبح با مادر حرف زدم و گریستم... نزدیک به صبح بود که این تصمیم را گرفتم و حال می خواهم آن را به تو بگویم ای نیلوفرم:
من باز می گردم برای نسان دادن سیاوش اول... دیشب به مادر چطور نفوذ کردن مثلا دوست هایمان را گفتم.. نگاه تعجب آوری کرد و گفت: تو چطور به او اعتماد کردی؟؟؟؟ با نگاهی اسک آلود گفتم: خریت مادر!!! خریت!!! گفت: آدم زن زندگی اش را با کسی قسمت می کند؟؟؟ می دانی زنان از این بیزارند؟؟ گفت: زنت را برای باری دیگر ملاقات کن... با او خاطرات گذشته را مرور کن... می دانی زنان از مرور خاطرات گذشته لذت می برند؟؟ برگرد سیاوش... هم سیاوش من شو هم سیاوش نیلوفرت... گفتم: مادر به خدا من همانم.. گفت: نه خیلی وقت است که خودت نیستی... نیلوفر هم برای همین ترکت کرد
حرف های آن شب مادر به قدری روی من اثر گذاشت که همان شب تصمیم گرفتم سیاوش نیلوفرم شوم
و حال به تو ای تمام وجودم می گویم:
من شنبه ساعت ۶ غروب در پارک همیشگی منتظر نیلوفرم می مانم... بر می گزذم تا از خوذم یک مرد تمام عیار به زن زندگی ام نشان دهم.... اگر او را هنوز دوست داری و قابل می دانی با حظورت زندگی دوباره را بساز... بر میگردم نه به خاطر نیاز خودم به خاطر نیازی که به هم داریم به خاطر این که نیلوفر و سیاوش وقتی ما می شوند معنا پیدا می کنند