تبليغاتX
صداي دل

صداي دل

نيلوفر مرداب

می دونی بعد اینکه تلفن رو قطع کردیم به خودم گفتم: هی مرد این حق تو نبود... کاش بهم می گفتی مرضیه رو انتخاب می کنم ولی نمی گفتی توام منو نمی تونی آروم کنی... خیلی برام گرون تموم شد می خواستم تو اون لحظه دنیا رو سرم خراب بشه ولی اینو نشنوم... برای یه مرد وحشتناکه این حرفو از زبون زن زندگیش بشنوه...

کاش زودتر بهم می گفتی این حقیقتو... کاش این همه اذیتت نمی کردم و زودتر از زندگیت می رفتم

نیستی و یادت شده وهم توی سرم

مثل زخم روی لبم مثل سایه توی شبم

خم شد کمرم از سنگینی غمم

مثل دیوونه ها تو خلوتم چه زجه ها زدم

آره دیوونهه منم کینه ها وصله به تنم

اگه بعد تو عاشق بشم از سگ ÷ست ترم

دستت تو دست من بود و دادیم قول

صدات در نیاد شده گوشم از این ÷ر

قلب کوچیکم به دست بدت اسیر شد

گفتم دوسش دارم اونم گفتش همین طور

ساز جدایی زد آخرشم همین شد

برو بر نگرد نگاهتم دریغ کن

نبین سیاوشت تو این روزا زمین خورد

سیل چسام امشب روحمو از زمین برد

اینا اشک نیست فقط چشام تمیز شد

بس کن خانومی اون سیاوش ذلیل مرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 13:7  توسط unfor  | 

خیلی چی فرض شدی؟؟؟ می دونی منم خیلی وقتا به این فکر می کنم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 15:58  توسط unfor  | 

مرد: نسبت به عروسی امشب حس بدی پیدا کردم... اگه می خوای بری تا یه هفته بهم زنگ نزن

زن: به یه مهمونی نیاز دارم...باشه عزیزم اگه نمی خوای صدامو بشنوی هر جور راحتی

به همین راحتی؟؟؟ آره خوب همیشه به همین راحتی شوهرتو می فروشی... آخه به چه قیمت؟؟؟ شوهرتو به عروسی اون خرس قهوه ای فروختی؟؟؟

مرد دو بار یه شوخی خیلی ساده و بی نمک رو تکرار می کنه بعد از دوبار زن: بس کن سیاوش حالمو بد نکن

این یعنی چی؟؟؟ یعنی خفه شو سیاوش... همیشه باید سیاوش خفه بشه... سیاوش و خفگیش خیلی معروفن... هاهاها چه فاجعه ی تلخی

یادته دیروز گفتی فقط دوتا مرد تو دنیا دیدم که طرف زناشونو نمی گیرن؟؟ یکی بابامه یکی تو؟؟؟

منم فقط یه زن تو دنیا دیدم که شوهرشو به هر قیمتی می فروشه اونم فقط تویی

تا حالا به این فکر کردی که شاید چون خیلی ارزون شوهرتو می فروشی اونم طرفتو نمی گیره؟؟؟ هوم؟؟؟ حتما دلیلش همینه

دیگه نمی خوای ببینیم؟؟؟ آره؟؟؟ باشه عزیزم مشکلی نیست یه بار دیگه هم برو... چه اشکالی داره؟؟؟ اصلا غلط کرده کسی بگه تنها گذاشتن شوهرت و مردت اشکالی داشته باشه

اگه فردا می خوای برای همیشه ببینیم اگه می خوای تا آخرش باهام باشی بیا... اگرم که می خوای شوهرتو تنها بذاری نیا دفترتو همون موقع با پست پیشتاز برات میفرستم...تا عصر به دستت می رسه

دوست دارم

من تغییر کردم بی انصاف... فقط دست بزنم نیست که از بین رفته...من شدم سیاوش قبل از یه ماه پیش

توام باهام راه بیا دختر

کمکم کن

فردا منتظرتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 11:16  توسط unfor  | 

دیگر تو را با هیچ کس تقسیم نمی کنم... لذت دیدن خنده های دلربای تو فقط برای من است

نیلوفرم بیا تا با هم اجازه ندیم هیچ آدمی پاشو تو زندگی ما بذاره... دیگه زندگی ما برای خودمونه

زندگی ما ۳ نفرست و نفوذ نا پذیر... من و تو و کیارش دوست داشتنی

از فردا زندگی من کلا ریتمش عوض می شه... اگه فردا مشتاق باشی برات می گم... نه البته تاب نمی یارم تا اون موقع بذار الان بگم:

صبح ها که به مدت ۴-۵ ساعت با یه گروه رپ متال  قراره همکاری کنم... تو یه استودیو... بعذ از ظهزشم که ماله خودمه... تلویزیون و کتاب....

عصرشم که با نیلوفرم می ریم پیاده روی... قراره هر روز با هم ورزش کنیم

البته یه سری تنبیهاتم واسه خودم در نظر گرفتم:

یه یاداشت نوشتم دادم به سینا: اگه یک بار دیگه کسی دست من سیگار ببینه از سگ کمترم... از فردا هم شروع می شه... اگه هر کلمه ی بدی به زبون بیارم تمام افراد خانواده به مدت یه روز باهام قهر می کنن. بدون دادن آب و غذا.... توام که می دونی من بدون غذا می میرم... پس خیلی باید مواظب باشم.... هر رفتار خسونت آمیزیم که یه هفته قهر  تمام اعضای خانوادست...

حالا فردا می یای مفصلا راجع بهش توضیح می دم

دوست دارم مموش جونم... تا فردا

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 12:50  توسط unfor  | 

دیشب که ساعت ها به سقف اتاقم خیره شده بودم مادرم را در بالینم با چشمانی گریان دیدم

مثل همیشه دستم را دور کمرش حلقه کردم و بدنش را روی بدن خسته ام انداختم موهایش را نوازش کردم و بینی ام را روی گردنش گذاشتم تا عطر خوبش را حس کنم... وای که چه عطری داشت... این عطر با عطز قبلی یک فرق عمده داست و آن این بود که این عطر را دوست دارم ولی مانند عطر قبلی مرا دیوانه و سز مست نمی کرد... از عطر قبلی چیزی کم داشت و آن این بود که قدرت مست کنندگی را دارا نبود

مادرم مدام این جمله را تکرار می کرد: چه کسی سیاوش مرا از من گرفته است؟؟؟ تو دیگز آن سیاوش بازیگوش من نیستی... ساکت شده ای.... غمی داری؟؟؟ به مادرت که داغدار از دست رفتن توست بگو!!!

من هم در حالی که اشک هاییم جاری می شد تکرار می کردم: به خدا من سیاوش توام... همان پسر بازیگوشت... موهایش را نوازش می کردم تا صدای گریه اش پایین بیاید

پس از مدتی که آرام گرفت از سیر تا پیاز ماجرا را برایش گفتم... ساکت بود و گوش می داد... از روز اول شروع کردم تا به روزهای آخر.... پس از اتمام ماجرای تلخ اولین چیزی که پرسید این بود: دوستش داری؟؟؟ گفتم: به انذازه ی تمام دنیا ها... گفت: حاضری به خاطرش دست به هر کاری بزنی؟؟ گفتم: اگر بخواهد... گفت: چرا به او دروغ گفتی؟؟؟ گفتم: چون دوستش داشتم. گفت: تو هر کس را که دوست داشته باشی به او دروغ می گویی؟؟؟ گفتم: خیلی زود مرد رویاهایش شدم و بعد گریستم

مرا در آغوش گرفت تا کمی آرام گیرم... پس از مدتی گفت: تو اکنون ۱۷ سال داری... هنوز خیلی جوانی... اگر می بینی تا این حد دوستش داری از دستش نده... به هر قیمتی که شده بر گردانش... گفتم: ولی چطور؟؟؟ او از من بیزار است. چطور او را بر گردانم... گفت: عشق واقعی تنها نیرویی است که از بین نمی رود... اگر ذره ای در دلش تو را بخواهد باز می گردد... اگر واقعا نیلوفر توست

اسم نیلوفر را که به زبان آورد تاب نیاوردم... به شدت گریه می کردم و مادر هر لحظه مرا بیشتر در آغوشش فشار می داد... و بعد شروع به ادامه ی حرف هایش کرد

من تا صبح با مادر حرف زدم و گریستم... نزدیک به صبح بود که این تصمیم را گرفتم و حال می خواهم آن را به تو بگویم ای نیلوفرم:

من باز می گردم برای نسان دادن سیاوش اول... دیشب به مادر چطور نفوذ کردن مثلا دوست هایمان را گفتم.. نگاه تعجب آوری کرد و گفت: تو چطور به او اعتماد کردی؟؟؟؟ با نگاهی اسک آلود گفتم: خریت مادر!!! خریت!!! گفت: آدم زن زندگی اش را با کسی قسمت می کند؟؟؟ می دانی زنان از این بیزارند؟؟ گفت: زنت را برای باری دیگر ملاقات کن... با او خاطرات گذشته را مرور کن... می دانی زنان از مرور خاطرات گذشته لذت می برند؟؟ برگرد سیاوش... هم سیاوش من شو هم سیاوش نیلوفرت... گفتم: مادر به خدا من همانم.. گفت: نه خیلی وقت است که خودت نیستی... نیلوفر هم برای همین ترکت کرد

حرف های آن شب مادر به قدری روی من اثر گذاشت که همان شب تصمیم گرفتم سیاوش نیلوفرم شوم

و حال به تو ای تمام وجودم می گویم:

من شنبه ساعت ۶ غروب در پارک همیشگی منتظر نیلوفرم می مانم... بر می گزذم تا از خوذم یک مرد تمام عیار به زن زندگی ام نشان دهم.... اگر او را هنوز دوست داری و قابل می دانی با حظورت زندگی دوباره را بساز... بر میگردم نه به خاطر نیاز خودم به خاطر نیازی که به هم داریم به خاطر این که نیلوفر و سیاوش وقتی ما می شوند معنا پیدا می کنند

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 12:24  توسط unfor  | 

دیگه تنهای تنهایی مرد.... هیچ کس دور و ورت نیست.... فقط خودتی و یه دنیای بزرگ رو به روت

دیگه با صدای من از خواب بیدار نشو.... باهام نرو حموم... همه چی تموم شد یه سیاوش تنهای تنها

تا چند روزی منتظرت می مونم بعدشم می شم سیاوش قبل

با همه ی کارای قبلی

کاش مراقبم بودی مثل همیشه مثل این یه سال

موفق باشی نازنینم

با هر کی که هستی خوشبخت بشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 12:43  توسط unfor  | 

چه ساده بود رفتنش... تلخ ترین کابوس زندگی ام بود.... کابوس تنهایی

ای کاش تمام خاطراتش را هم با خود می برد... من طاقت تنهایی ندارم... یک سیاوش تنها یک سیاوش مرده است...

رفت و با رفتنش زندگی ام را دگرگون کرد... روزی ۱۰ ساعت خواب... ۱۰ ساعت سر و کله زدن با ساز و بقیه ی روز هم تماشای تلویزیون و خواندن کتاب.... آری... این زندگی نکبت بار یک آدم تنهاست....

نمی دانم چطور دستم به ساز خواهد رفت... آخر این دست که دیگر روحی ندارد... لعنتی... روح دستم را برده است... گویی روحم را برده است....

هی مرد نگاه کن... دیگه تنهای تنهایی... هیچ سینه ای نیست... هیچ آغوشی برای زجه هایت نیست... گویی آرامشی هم نیست... آرامش زندگی ام را با خود برده است.... هیچ بخششی و هیچ رحمتی نیست....

و من دیوانه وار به نقاطی خیره می شوم... صدایی نمی شنوم... چیزی نمی بینم و حرفی نمی زنم... سیاوش تنها سیاوشی مرده است و مردمان هم با من مثال مردگان رفتار می کنند...

چشمانم به شدت می سوزد... هی مرد نگاه کن... فقط این زانوان است که آرام بخش ابدی توست... سرم را روی زانوانم می گذارم.... چشمانم هنوز می سوزد... می خواهم فریادی سر دهم ولی افسوس که صدایم به گوشش نمی رسد... حتی وقتی در کنارش به لحنی ملتمسانه گفتم: نرو

آری این همان صدا بود... همان صدایی که همیشه آرامش می نمود... همان صدای خسته ای که همیشه با آن برایش می خواندم... هی پسرک نگاه کن که چقدر پیر شدی... دیگر حتی صدایت به گوشش هم نمی رسد.. چه رسد به اینکه آرام بخشش باشد

چشمانم هنوز می سوزد و من دوست دارم برای ابد آن ها را ببندم... ای پادشاه دروغین آیا توان بردن مرا به خانه ات نداری؟؟ چشمانم را می بندم و در سرم آهنگ معروف وان (تک مانده) طنین انداز می شود...

آرزو دارم چشمانم تا ابد بسته بماند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 21:32  توسط unfor  | 

آه ای الهه ی شهوت من

همیشه و در همه حال مرا به اوج لذت می بری... با ناز های رنگارنگت.... با عشوه های دلربایت و حتی با خنده های شیرینت

آه هنوز نوای دلنشین نا له هایت در ذهنم طنین انداز است... زن رویا های من... با گیسوان بلند و مشکی ات... با چشمانی که پر از معناست

دوستت دارم... دیوانه وار دوستت دارم....  مرد خود خواهت را ببخش.... می دانم که آنقدر فرشته ای که با مهربانیت مرد خود خواه خودت را می بخشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 22:47  توسط unfor  | 

نمی دونم از بی خوابی باید سرمو به دیوار بکوبم یا تک تک موهامو بکنمو فریاد بکشم

کفتم فریاد.... خیلی وقته ذلم براش تنگ شده... یه نعره ی بلند جوری که از صدای خودم کر بشم یا صذام به عرش برسه.دلم بد جوری واسه یه انفجار تنگ شده

تو شبی که دوست داشتم فقط حرف بزنم هیچ کس نتونست به حرفتی پراکندم گوش بده.... بیچاره داداشم... تو تخت بغلم دراز کشیده و سیگار به دست خوابش برد... صبح های زودم خیابونا وحشتناکن کلی دلم گرفت یه ذره که بیرون قدم زدم

یاده بچگیام افتادم... خیلی شبا بی خوابی سراغم و تنها بودم... یه شباییام که مامان حال داشت سرمو رو سیناش می ذاشت و برام لالایی می خوند... مامان فقط یه لالایی بلد بود و اون یه دونه ام حفظ بودم... قصه های زیادیم بلد نبود... فقط خلاصه ی اون قصه هاییو بلد بود که کتابشو برام خریده بود... ولی با تمام اینا حس خوبی بود تو آغوش یه زن بودن... وای که چقدر دلم برای اون شبا تنگ شده...از وقتی که یه زن تو زندگیم اومده هر شب دلتنگ تر و دلتنگ تر می شم

اون موقع ها هر وقت چشامو تو اون حالت می بستم یه زن با موهای بلند مشکی و چشمای درشت و مهربون می دیدم.... هنوزم می بینمش... نا خواسته میاد جلوی چشمم... یادمه زن رویاهای همه ی هم سنو سالام یه زن مو بور و چشم آبی بود.... ولی من از موی بور و چشم آبی متنفر بودم

من هر شب می خوابمو دل تنگ تر می شم.... دل تنگی یه مرد رو نابود می کنه.... و شبایی که نمی خوام نابود بشم نمی خوابم.... الان خیلی وقته که نمی خوام بخوابم.... بعضی شبا فکر می کنم کاش می شد آدما هیچ وقت نخوابن

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 6:42  توسط unfor  | 

 خانومی الان نشستم و بارها و بارها نوشته ی آخرتو خوندم... شاید اولین بارایی که خوندم احساس خوبی پیدا نکردم ولی یه ذره فکر کردم....بهت حق دادم...یه ذره فکر همیشه ممکنه خیلی آدمو نجات بده

توی نوشتت از خستگی صحبت کرده بودی... خستگی نسبت به کسایی که دوسشون داری... نیلوفرم نمی دونم کدوم یکی از رفتارای من باعث شده این احساس بهت دست بده که من مثل قبل نبودم و حرفایی که تو مترو بعد از اون جرو بحث بهت زدم مثل قبل نبوده و فقط حرف بوده... به شرافتم قسم من ذره ای از احساسم به تو بعد از هر دعوا کم نمی شه توی اون لحظاتی که واقعا عصبی ام هنوزم عاشقتم باورت نمی شه ولی حتی توی اون لحظاتم به این فکر می کنم که چقدر دوست دارم

به خداوندیه خدا ذره ای از احساسم بهت کم نشده.... اگه رفتاری می کنم که این احساس بهت دست می ده دوست دارم همون لحظه بهم بگی

می دونی خانومی آدما اگه احساسات نداشته باشن هیچ فرقی با یه ماشین یا یه درخت ندارن... اگه بهت می گم احساستو کمتر کن نمی خوام از حرفم برداشت بدی داشته باشی... منظورم اینه تو شرایط فعلی جامعه آدمایی موفق ترن که کمتر احساسی عمل می کنن... ولی اگه همین آدمای موفق تو رابطه با طرف مقابلشونم از احساسات استفاده نکنن مطمئنا هم خودشون نابود میشن هم رابطشون من حرفم اینه قربونت برم

دوست دارم بیشتر باهام حرف بزنی..... میخوام به جایی تو رابطمون برسیم که اون (ما) حقیقی واقعا به وجود بیاد.... آدم با خودش می تونه حرف بزنه باید به جایی برسیم که طرف مقابلمونم خودمون ببینیم اونوقت حرف زدن خیلی خیلی راحت می شه

اونقدرم به خودمون ایمان دارم که می دونم اگه واقعا اراده ی یه کارو کنیم خیلی راحت می تونیم از پسش بر بیایم

دوست دارم ..... از نوع وحشتناکش .... کلی ام دلم برات تنگ شده

وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی

تا به لب تو بسپرم جان به لب رسیده را

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 23:41  توسط unfor  | 

آه ای تک نیلوفر مرداب سیاه... نمی دانی چرخش چرخ فلک و نا آگاهی گردانندگانش چطور کمرم را می شکند و هر لحظه احساس خفقان تمام وجودم را در بر می گیرد.

گویا مردمان این چرخ انسانیت را بلعیده اند و من در میانشان از انسانیت سخن می گویم...

ای تک نیلوفرم،دیگر یارای ایستادگی در من نیست... این نا مردمان هر روز زخمی تازه بر دلم بر جای می گذارند..آتش قطع امید از انسانیت به تمام وجودم زبانه می کشد و من بی اختیار خود را در شعله های آتش می بینم و ناله سر می دهم: دوستت دارم

حتی در این لحظات غریب وجود تک نیلوفریست که به زندگی بر باد رفته ام معنا می بخشد...

حال که نیلوفرم انگیزه ی همراهی من آشفته حال را ندارد این درد خود را به کدامین نیلوفر باز گویم؟ سکوت می کنم... باز هم سکوت می کنم... این جماعت انسان نما مهربانی را از یاد برده اند... سکوت می کنم تا دوباره یگانه نیلوفر مرداب سیاه طلوع کند. لب به سخن باز نمی کنم مگر اینکه نیلوفر مردابم قصد باز آمدن کند..

افکار آشفته ام را در زندان تاریک ذهنم محبوس و از پادشاه ناتوان پوچی ها طلب باز گرفتن می کنم. هر چند که می دانم او هم از زجه های من لذت می برد.

اگر ماه بودم به هر کجا که بودم

لب بام تو می نشستم

و اکر سنگ بودم به هر کجا که بودی

سر رهگذر تو جای می گرفتم

اگر ماه بودی به هر کجا که بودی

شاید شبی به صد ناز لب بام من می نشستی

و اگر سنگ بودی به هر کجا که بودم

مرا می شکستی

مرا می شکستی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 15:15  توسط unfor  | 

از تو می نویسم ... از تو تویی که عاشقانه هایم را رغم زدی. آه نمی دانی چقدر از جفای روزگار دل شکسته ام و نقطه ی امید شبهای تارم وجد توست... تک نیلوفر مرداب سیاه

می دونم متن ادبی و حسی نوشتنم افتضاحه.... به خانومی خودت ببخش

عاشقی... هه عجب حس عجیبیه... سالها بدون این حس زندگی کردم... نمی دونستم این حس می تونه با یه مرد چه کارها که نکنه. نمی دونم از کی و از کجا شروع شد فقط چشمامو باز کردمو دیدم عاشقت شدم... تو این مدت تا حالا به این اندازه ی این چند روز این حسو نسبت بهت نداشتم... نمی دونم این عاشقی واقعا حس عجیبیه... یه عاشق هر چقدر بیشتر توسط معشوقش اذیت می شه حس علاقش نسبت به معشوقش بیشتر می شه... بعضی وقتا خیلی احساس تنهایی می کنم به این فکر می کنم که کاش همیشه پیشم بودی و تو آغوشت غصه هام یادم می رفت... وحشتناک دوست دارم.. به دیروز که فکر می کنم بدنم می لرزه... واسه یه محظه احساس کردم دارم از دستت می دم... احساس کردم دارم زمین می خورم... وقتی بعد اون حرفای سنگین بهم گفتی:(( کلاهتو سرت بذار سرما می خوری)) نقطه ی امیدی تو ذهنم پیدا شد ولی مثل احمقای بی منطق داد زدم: (( به درک. مگه مهمه؟)). وقتی گفتی به خاطر نیلو تمام وجودم لرزید. به خودم گفتم داری چی کار می کنی احمق؟ هیچ کاری جز ترکیدن بغضم نتونستم انجام بدم. فهمیدم که هنوز برات مهمم. بعدش حس خوبی پیدا کردم... نیلوفر با من چی کار کردی؟؟ وحشتناک عاشقتم... بعضی وقتا که مثل دیروز باهام لج می کنی و نمی خوای کوتاه بیای یاد این شعر حافظ می افتم. لج کردنای یه مهشوقم برای عاشقش دنیاییه :

گفتم غم تو دارم

گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو

گفتا اگر بر آید

گفتم ز خوب رویان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم عوت رهبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

تو عمرم اینقدر با حافط همزاد پنداری نمی کردم... واقعا شاهکار شعر می گه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 20:30  توسط unfor  |